وخداوندی که در این نزدیکیست.......
کلبه ی آرامش

مي گويند زندگي زيباست و بهار را گواه مي آورند و من مي گويم زندگي زيباست اگر باور هاي پاک را باور داشته باشيم
... .
هـزاران
هـزار بـار
خیـالت
را پـی نـخـود سـیاه فـرسـتادم !
بــاز
هــم ...
چـه
رویـی دارد

کاشکی گاهی وقتا...
خدا از پشت ابر ها بیاد بیرون...
گوشم رو محکم بگیره و داد بزنه...
آهااااای...!!!
بشین سر جات اینقده غر نزن....
همینه که هست...!!
بعد یه چشمک می زد...
و آروم توی گوشم میگفت...
همه چی درست میشه...

" نــــذار برم "
یعنـــــــی بــرم گــــردون
سفــــت بغلـــــم کـــن
ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و
بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ
مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه!!!!"
چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟!


مـی دانم هـزار نـفر را پیچـانـده ای ...!
امــا ایـن بـار حـواست ایـنجــا بــاشد
نـیـت می کنـم بـه نـام او ...
بـه نـام فـرامـوش کـردنـش
" یـوسـف ِ گـم گشتـه بـاز آیـد بـه کنعـان "
همیـن تـو مرا " اُسگـُل " نـکرده بـودی کـه کـردی !!!!!
بخند..نفس های آخر است...
بخند..که سال نکویت از بهارش پیدا شود...
بخند..دارد تمام میشود...
بخند..که حزن امسال با نفس های آخرش برود از خاطرت.
بخند...تا پایان این سال چند روزی بیشتر نمانده..

ادامه مطلبی گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد



ادامه مطلب

یک پیرزن چوبی دو کوزه بزرگ داشت که آنها را آویزان بر دو انتهای یک تیرک چوبی
بر دوش خود حمل می کرد.
یکی از کوزه های شکسته بود. در صورتیکه دیگری سالم بود و همیشه آب داخل آن
به طور کامل به مقصد می رسید.
طی مسیر طولانی بین چشمه تا خانه ، نیمی از آب کوزه شکسته بر زمین می
ریخت.
به مدت دو سال هر روز این اتفاق تکرار می شد و زن همیشه یک کوزه و نیم ، آب
به خانه می برد.
در این مدت ، کوزه سالم خیلی بر سالم بودنش می بالید.
ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت بسیار شرمگین بود و پریشان بود که فقط
می توانست نیمی از وظیفه اش را انجام دهد.
پس از دو سال ، سر انجام کوزه شکسته به ستوه آمد و از طریق چشمه با پیرزن
سخن گفت.
"من از خودم شرمنده ام ، چون آب ها از پهلوی من بر زمین می ریزد و مسیر تو را تا
خانه خیس می کند"
پیرزن لبخندی زد و گفت : هیچ توجه کرده ای که گلهی زیبای این جاده در سمت تو
روئیده اند و نه در سمت کوزه سالم؟
من متوجه شکستگی تو بودم و به همین دلیل ، مقداری تخم گل را در یک طرف
جاده کاشتم و هر روز هنگام بازگشت تو آنها را آبیاری می کنی.
طی این دوسال من این گل ها را می چیدم و با آنها میز غذا را تزئین می کردم.
" اگه تو اینگونه نبودی ، این زیبایی ها طراوت بخش خانه نبود"
هر یک از ما شکستگی خاص خود را داریم.
ولی همین خصوصیات است که زندگی ما را در کنار هم لذت بخش و دلپذیر
می کند.
باید در هر کسی خوبیهایش را جستجو کنی و بیاموزی.

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه كنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید. خدا لبخندی
زد و پاسخ داد:زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در
ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟ من سؤال
كردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب میکند؟
خدا جواب داد.... اینكه از دوران كودكی خود خسته
میشوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره
آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند.اینكه سلامتی
خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست میدهند و
سپس پول خود را خرج میكنند تا سلامتی از دست
رفته را دوباره باز یابند. اینكه با نگرانی به آینده فكر
میكنند و حال خود را فراموش میكنند به گونهای كه
نه در حال و نه در آینده زندگی میكنند. اینكه به گونهای زندگی میكنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و
به گونهای می میرند كه گویی هرگز نزیستهاند. دست
خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت
گذشت.... سپس من سؤال كردم: به عنوان پرودگار،
دوست داری كه بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟ خدا پاسخ داد: اینكه یاد بگیرند نمیتوانند
كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه
میتوانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود
مورد عشق ورزیدن واقع شوند. اینكه یاد بگیرند كه
خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند. اینكه
بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند. اینكه رنجش
خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان میبرد ولی
ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها
التیام یابند.یاد بگیرند كه فرد غنی كسی نیست كه
بیشترینها را دارد بلكه كسی است كه نیازمند كمترین
ها است.اینكه یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را
مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمیدانند كه چگونه
احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند.اینكه یاد
بگیرند دو نفر میتوانند به یك چیز نگاه كنند و آن را
متفاوت ببینند. اینكه یاد بگیرند كافی نیست همدیگر را ببخشند بلكه باید خود را نیز ببخشند. باافتادگی خطاب
به خدا گفتم: از وقتی كه به من دادید سپاسگذارم و
افزودم: چیز دیگری هم هست كه دوست داشته باشید
آنها بدانند؟ خدا لبخندی زد و گفت... فقط اینكه بدانند
من اینجا هستم همیشه.
.jpg)

دوری اما هم کناری ، آخرِ این انتظاری
توی زمهریرِ دستام ، نفسِ گرمِ بهاری
یه پرنده ، یه امیدی ، مثِ دفترِ سفیدی
خطّ خورشیدِ چشاتُ ، روی مشقِ شب کشیدی
یه نشونه ، یه چراغی ، درِ نقرهکوبِ باغی
برای ساحلِ خلوت ، مثِ تابستونِ داغی
مثلِ دریا پُرِ رازی ، از ترانه بینیازی
تیلهی آخرِ عشقی ، برای نجاتِ بازی
تو مثِ ماهِ قشنگی، تو شبِ شعرای نابم
من یه لبخندِ قدیمی، رو لبِ عکسِ تو قابم
تو مثِ یه سیبِ نابی ، مثه بیداری تو خوابی
عُمریِ چشمامُ بستم ، یه دفه بیا به خوابم
با ستاره هم نگاهی ، چهرهی زلالِ ماهی
مثل یه حدسِ دُرُستی، سرِ تردیدِ دوراهی
یه جسارتِ نجیبی ، گرهِ مُشتِ تو جیبی
جرأتِ دستای آدم ، برای چیدنِ سیبی
یه دریچه روی دیوار ، یه دلیلی واسه تکرار
هم مثِ سلامِ اول ، هم مثِ خدانگهدار
یه پُلی واسه رفاقت ، زنگِ بیداریِ ساعت
هر جا باشی مثِ سایه ، با تواَم تا بینهایت...

سلام م م م م م م ... بر دوستان
حق دارید که از دست من ناراحت بشید ولی واقعا ببخشید خودتون میدونید که من امسال کنکور داشتم........به همین خاطر اصلا وقت نمیکردم بیام...امیدوارم از این به بعد ایطوری نشه پس نارحت نباشین لطفا...

عشق
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!

سلام به دوستان......دیگه داره روزای آخر سال۱۳۸۸رو میگذرونیم درسته؟؟؟
امیدوارم این سال جدید رو زیر سایه ی پروردگار متعال کنار خانواده تان
با خوشی بگذرونید
براتون آرزوی موفقیت دارم

طنززززززززززززززززززززز....
شعر طنز در مورد نوروز ۸۹
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد / کاسب پیر دگر باره جوان خواهد شد
!من و تو غمزده از این همه خرج شب عید / لیکن او صاحب یک سود کلان خواهد شد
موسم دلخوری و گیجی آن اهل حقوق / وقت بشکن زدن پیشه وران خواهد شد
حرف عیدی نزنی پیش خسیس الدوله / که کند سکته و درخاک نهان خواهد شد
اول عید ، حقوق من
و تو نفله شود / سرمان باز دچار دَوران خواهد شدباز ذکر « چه کنم ، آی چه کنم » می گیریم / قلبمان نیز دچار ضربان خواهد شد
مخمان سوت زد از قیمت شیرینی جات / کم کمک قیمت آن ، قیمت جان خواهد شد
مرد در « خانه تکانی » شده شاگرد زنش / دم عید است و چنان رفتگران خواهد شد
از هجوم فک و فامیل فلان شهر به « ده » / چون هتل ، خانه ی مشدی رمضان خواهد شد

عیدتان پیشاپیش مبارک

نظر یادتون نره ه ه ه

آخرین آپ سال۱۳۸۸ 
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به
.
کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد
.
اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .
.
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک
.
سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا
.
اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما
.
پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس
.
به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال
.
چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
.
گیرنده : همسر عزیزم
.
موضوع : من رسیدم
.
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر
.
دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان
.
رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت .
.
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !
يك عمر تو را به هر آجايي بردم
هر لحظه گذشت بي تو من نشمردم
حالا تو بمان و قصه ات راحت باش
از بس نرسيدم به تو آخر مردم

امیدوارم خوشتون بیاد د د د د 
نظر یادتون نره ها ا ا ا
ادامه مطلب
سلام بر دوستان امیدوارم همگی زیر سایه ی خداوند خوب باشید
خودتون میدونید که بنده مشغول....
واسه همین کمتر میتونم بیام م م م م م م م م...

| Design By : Night Melody |







